مژده مواجی – آلمان
حکیم و مانوئل همکار بودند و بخشی از مسیر زندگیشان شبیه هم بود. هر دو از جوانی به آلمان آمده بودند؛ حکیم از مراکش و مانوئل از کامرون. غیر از زبان مادریشان، به فرانسوی هم تسلط داشتند، در آلمان رشتۀ علوماجتماعی تحصیل کرده بودند و هر کدام با زنی آلمانی تشکیل زندگی مشترک داده بودند. هر دو در مناطقی با دمای بالا بزرگ شده بودند و آن حرارت در جانشان ریشه دوانده بود. در عصبانیت جوش میآوردند و در مهربانی از حرارت آب میشدند. هرچند زندگی مشترک با شریک آلمانیِ کمجوش کمی از حرارتشان کاسته بود.
آنها علیرغم شباهتهایی که با هم داشتند و هر روز در محل کار چشمشان به شمایل یکدیگر میافتاد، کلکل میکردند. در واقع هیچوقت آبشان در یک جو نمیرفت. در راهرو، هنگام قهوهریختن، در جلسات اداری و حتی در صحبتی ساده و کوتاه در رابطه با کارشان، دندانهایشان را محکم به هم فشار میدادند و عیب و ایرادهای یکدیگر را به رخ هم میکشیدند. حتی رئیس تیم برای آنها دورهای چندروزه در مورد «بدون درگیری با یکدیگر در محل کار» گذاشته بود. اما آنها از یک گوش گرفته بودند و از گوش دیگر در کرده بودند.
در یک روز کاری، بعد از جلسۀ مهمی که با بازرسهای دولتی داشتند، مانوئل رفت داخل دفتر حکیم و با چشمهای تنگکردهاش رو به او گفت: «چرا تو همۀ سؤالات بازرس را در جلسه جواب دادی؟»
حکیم دهانش باز ماند و جواب داد: «خب، خودت جواب میدادی!»
مانوئل دستهایش را به سینه زد و گفت: «این یک داستان همیشگی است؛ تو آنقدر سریع به سؤالات جواب میدهی که اصلاً فرصتی برای من و بقیۀ همکاران نمیگذاری.»
مانوئل مکثی کرد و ادامه داد: «مگر تو نمایندۀ ما هستی؟ همیشه میخواهی خودت را نشان بدهی.»
صورت حکیم سرخ شد و با صدای بلند گفت: «من هر چه میکنم برای بهتر نشاندادن ادارهمان است.» صدایش را بلندتر کرد و ادامه داد: «حالا از دفتر من برو بیرون و دیگر پایت را اینجا نگذار.»
مانوئل سرش را تکان داد و در حالیکه دفتر او را ترک میکرد، زیرلب گفت: «صدای بلندت گوشم را اذیت میکند.»
سروصدای آن دو، همکاران را از اتاقشان بیرون کشید. با دیدنشان نگاهی به هم انداختند. آنها معمولاً حدس میزدند که چه کسی بعد از این مشاجرهها کوتاه خواهد آمد. یکیشان اهل قهر و بهدلگرفتن بود و دیگری زود قضیه را فراموش میکرد.
روز بعد حکیم و مانوئل در راهرو از کنار هم گذشتند و زیرچشمی به هم نگاه کردند. فنجانهای قهوهشان را از آشپزخانۀ محل کار برداشتند و باز زیرچشمی همدیگر را برانداز کردند. مانوئل به دفترش رفت و ایمیلهایش را خواند. یکی از آنها دربارۀ پروژهای مشترک با حکیم بود. ایمیل را به حکیم فرستاد، بلند شد و به دفتر او وارد شد و گفت: «به ایمیلت نگاهی بینداز.» حکیم با دو دستش سرش را گرفت و آهی کشید.
همکاران گوش تیز کردند. حدسشان درست بود؛ مانوئل همیشه حرارتش را با فراموشی کاهش میداد، اما حرارت حکیم تا مدتها شعلهور بود.